ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

عیدیها

عیدیهای پسری... بلوز شلوار تنت، از طرف مامان جون از طرف مادر جون   از طرف عمه زینب از طرف عمه لیلا از طرف دایی حسن و زندایی صبا اینم زندایی برات درست کرده، دستش درد نکنه از طرف دایی هادی از طرف هدیه دختر عمو از طرف هومن عمه هدی دست همگی درد نکنه، زحمت کشیدن، واقعا توقع نداشتم، بقیه هدایا هم وجوه نقدی بود...       ...
7 فروردين 1391

مهمونا

ششم سال جدید عمه هدی اومدن خونمون؛اینم گلهای عمه... هانیه،هلیا،ابوالفضل،هومن ...
7 فروردين 1391

سال 91

سلام گلم ، به دلیل کمبود وقت نشد زودتر پست مربوط به تبریک سال 91 برات بذارم... از اونجاییکه روز 27 اسفند ماه تب لرز گرفتم، و مجبور شدم بریم خونه مامان جون، کارهام تموم نشده بود... شب سال تحویل تا ساعتهای3 مشغول نظافت نهاییه خونه بودم... لحظه ی تحویل سال 8:44صبح بود... امسال اولین سالی بود که من و بابا و تو با هم بودیم و لحظه ی با شکوهی و تجربه کردیم... به احترام عزادار بودن بابا نمی خواستم سفره ی هفت سین بندازم که بابا از این کار منصرفم کرد... امسال عید دیدنیهامون رنگ و بوی خاص خودش و داشت... تقریبا تا امروز عید دیدنیهامون تموم شده... شما هم حسابی با ما همکاری کردی و اذیت نشدیم، کلا از در جمع بودن لذت میبری...
6 فروردين 1391

دیزاین

اینم دیزاینی که برای عید دیدنیهای روز چهارم ، طراحی کرده بودی...گونه راست، پشه خوردتت... روی بینی کنار چشمت،جاییکه معمولا زخمه چون خودت و چنگ میندازی ... و لپ چپت جاییکه اگه بهش یکمی نرسم سریع خشکی میزنه و قرمز میشه... ...
6 فروردين 1391

خستگی

بعد از یه عالمه شیطونی، عاقبت اینطور خسته شدی... قربونت برم... اگه تو این حالت آروم نازت کنیم خوابت می بره... ...
6 فروردين 1391

بازی با بابا

اینم شیرین کاریهایی که تو بازی با بابایی در میاری...   مامانی با بابایی یه ارتباط خاصی داری، گاهی حسودیم هم میشه ها... ...
5 فروردين 1391

نگاه

قربون این نگاه کردنت برم من... دارم با تلفن صحبت می کنم، اینطور نگام می کنی، از حال میرم مامانی... ...
5 فروردين 1391